شنبه صبح برگشتم..سفر خوبی بود.. سه روز اول که حسابی خوش گذشت با وجود دوستای گلم..
یه روز بعد از صرف صبحانه در اردک آبی با دوتا از دوستام رفتیم کاخ سعد آباد برای عکاسی نه تو خود کاخ ولی تو کوچه باغهای خوشگلش ..همه چی مثل کارت پستال بود..رنگای نارنجی زرد فهوه ای ..منظره ها بینظیر..یه عالمه عکس گرفتیم که هیچکس باورش نمیشه این عکسا واقعیه و کار خودمون..
یه روزم رفتم شهر کتاب نیاوران و حسابی دلی از عزا در آوردم ..یه عالمه کتاب سی دی ..کلی چرخیدم و عشق کردم.. کاش میشد ما هم اینجا یه شهر کتاب ایرونی داشتیم.
دو تا فیلم هم دیدم یکی محاکمه در خیابان و دیگری کتاب قانون...
من کلا از مسعود کیمیایی خوشم میاد ولی این آدم افکارش در زمان قبل از انقلاب منجمد شده همه فیلمهاش هم هنوز رنگ و لعاب شدیدی از همون موقعها داره...تو فیلم محاکمه در خیابان خیلی صحنه ها غیر قابل لمس و باور بود...
کتاب قانون رو خیلی دوست داشتم مثل همیشه پرویز پرستویی گل کاشته بود..
ولی یه چیزی خیلی آزارم داد خیلی داغونم کرد اونم خبر مبتلا شدن صمیمی ترین و نزدیکترین دوست دوران دانشگاهم به سرطان سینه بود ..ما تقریبا دو سالی میشه که به خاطر ازدواج اون و اینکه شوهرش خیلی زیاد مایل به ارتباط اون با دوستای مجردش نیست با هم خیلی دیگه در تماس نیستیم..
این خبر داغونم کرد باورم نمیشد گلی من عزیزترین دوستم در سن جوونی ...وای نه خیلی باورش برام سخت بود...امیدوارم فقط خدا خودش کمکش کنه...اون هنوز جوونه و هزار تا آرزو داره... براش دعا کنین...
اوضاع معده ام اییی خیلی تعریفی نداره ..تازه شروع به مصرف داروهام کردم ولی دکتر گفت که همش مربوط به اعصابه..گفت باید خیلی حواسم به خودم باشه وگرنه....
از روزی که برگشتم اتفاق خاصی نیفتاده..زندگی عادی..سرکار . خونه...
فقط شاید یه جورایی با هم مهربون تر شدیم ...اونم فکر کنم به خاطر مریضی منه و اینکه میدونه اعصابم باید آروم باشه...دلم براش میسوزه خودشم تو بد مخمصه ای گیر افتاده...
میخوام یه خورده تو روابطم با آدما تجدید نظر کنم...بعضیها رو خط بزنم.. بعضیها رو کمرنگ کنم بعضیها رو هم پررنگ ...شاید هم واقعا وقتشه که یه سری آدم جدید رو به عنوان دوست وارد زندگیم کنم...
مختص اوس کریم :
به یادت دلم زنده ست ... با تو که نجوا می کنم ترس و رنجم آرام می گیرد ...
آرزوی من !
مرا جدا کن از گناهی که نمی گذارد مطیع تو باشم ...
امید بزرگ !
در لحظه ی اوج فقر مرا پس نزن ...
( دعای ابوحمزه ی ثمالی )
( درج از وبلاگ چیزی هست که هرگز پیر نمیشود..آقای فریبرز حیرانی عزیز)