ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٤  

و بالاخره در ۵ مرداد ۱۳۸۹ من و او ما شدیم .....


کلمات کلیدی:
 
ساقیا آمدن عید مبارک بادت آن مواعید که دادی نرود از یادت
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧  

خیلی وقت بود که ننوشته بودم ..نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد..

خب دیگه سال ٨٨ هم دیگه تقریبا تموم شد..با همه خوبیها و بدیهاش...

من خوبم ...هنوز با عنایت اوس کریم زنده ام...

امیدوارم سال جدید سال خوبی برای هممون باشه پر از سلامتی شادی و موفقیت ...

عید همتون مبارک...

پیوست خانوادگی: مامانا خانومی خیلی دلم میخواست سال تحویل پیشتون باشم ولی قسمت نبود دیگه...برام دعا کنین مثل همیشه...

پیوست عاشقیت: یعنی چی میشه؟؟؟

مختص اوس کریم: یا مقلب القلوب، یا مدبر النهار، حال ما گردان تو خوب، راه ما گردان تو راست.


کلمات کلیدی:
 
با آنکه ترا گرم کند سرد مباش بر آنکه ترا شفا دهد درد مباش
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩  

سفر خیلی خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت....کلی آرامش گرفتم...

یه خرده سر کار درگیرم...نمیدونم این چه شخصیتی هستش که مردمای شرق اروپا دارن که اینقدر قدر نشناس و ناسپاسن..من دوتا ار رییسهام صرب هستن یعنی یکیشون مال صربستانه و یکی دیگه هم مال بوسنی ....جدیدا دارم به این نتیجه میرسم که از اولشم نباید اینقدر براشون مایه میگذاشتم و اینقدر تحویلشون میگرفتم..حالا دیگه خیلی دیر شده چون دیگه شده عادت براشون و خیلی پر توقع شدن...خلاصه اینکه هر چقدر شرکت قبلی قدر شناس و باشعور بودن اینا قدر نشناس و بیشعورن..

یه اتفاقهایی داره میفته..یه چیزایی داره عوض میشه ولی نمیدونم من چرا اصلا خوشحال نیستم...

پیوست خانوادگی: مامانا خانومی دلم بیشتر از هروقت دیگه ای براتون تنگ شده..مرسی از دعاها و انرژیهای مثبتی که هرروز برام میفرستین..

پیوست عاشقیت: دیروز و دیشب خیلی دلم به حالت سوخت..میدونم بد جایی گیر افتادی..نگران نباش خدا با ماست..من و تو هم مثل کوه پشت هم وایمستیم...

مختص اوس کریم: همه دنیا بخواد و تو بگی نه   نخواد و تو بگی آره تمومه  

خدایا تو این روهای سخت تنهامون نذار...


کلمات کلیدی:
 
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸  

روزهای تاسوعا و عاشورا حسابی با خدا درد و دل کردم و کلی حالم جا اومد...

همه چی آرومه خدا رو شکر ...در راستای اینکه همه چی آرومه و منم این روزها یه خورده حسهای خوبی دارم از شنیدن این آهنگ تو این روزها خیلی لذت میبرم ..

٢ هفته پیش یلنا بهم گفت که با برادر دوستم که از طریق من با هم آشنا شدن و چندتا از دوستاشون میخوان برای سال نو برن گوا (هند) و هی هم به من میگفت مرخصی بگیرم و باهاشون برم..راستش خیلی دلم میخواست برم ولی اصلا روی اینکه با خانم سوپروایزر صحبت کنم دوباره و بازم به طرز وقیحانه ای مرخصی بخوام رو نداشتم ..تو این تقریبا ۶ ماهی که اینجا مشغول به کارم دوتا مرخصی حسابی رفتم ..یکی اون مالزی که با آقای پتو رفتیم ..یکی هم ایران که اخیرا رفتم ..حالا بگذریم که ١ هفته هم مریض شدم و نتونستم سر کار برم... دیگه واقعا روم نمیشد..ولی از اونجایی که خدا جون میدونست که من چقدر دلم میخواست برم هفته پیش چهارشنبه که تو شرکت نشسته بودم و با خانم سوپروایزر و اون یکی همکارم با حرص به مانیتورهامون خیره شده بودیم و هر ۵ دقیقه یکبار که از شعبه های مختلف شرکتمون در اقصی نقاط کره خاکی ایمیل میومد و تعطیلات سال نوشون رو اعلام میکردن و ما هم هی جلز ولز میکردیم یهو یه ایمیل از رییس خوشگله اومد مبنی بر اینکه از ٣١ دسامبر تا ٣ژانویه هم ما تعطیل خواهیم بود ...دیگه نفهمیدم چی شد تا وقتی که تو دفتر دناتا به خودم اومدم و دیدم که آقای پتو داره یک عدد بلیط به دست این جانب میده( این بلیط کادوی سال نوی من شد...مرسی مهربون) ...خلاصه اینکه بنده زاده پنج شنبه عصر راهی گوا هستم و دوشنبه شب بر میگردم...

طفلکی آقای پتو که برای سال نو تنها میمونه ولی خداییش خیلی مایه گذاشت که من به این سفر برم چون میدونست که چقدر دلم میخواد برم...

فقط خدا کنه تا فردا حقوقها رو بدن که بنده در سفر بی پول نمونم...

این روزها خیلی خوب و آروم میگذرن ..شاید خدا هم دلش به حالم سوخته و کمی داره بهم استراحت میده...فقط خدا کنه آرامش قبل از طوفان نباشه..

خیلی خوشحالم و خیلی هم هیجان زده....

پیوست عاشقیت: چقدر دوباره خوب و مهربون شدی مثل همون روزها...شایدم من دوباره دارم با همون چشمها نگاهت میکنم..چه تو و چه من ...هر چه هست زیباست...

پیوست خانوادگی: مامانا خانومی میدونم که اینروزها خیلی دعام کردین ..ایشالا سایتون صدها سال روی سرمون باشه..

مختص اوس کریم: خیلی مخلصیم فقط همین

 


کلمات کلیدی:
 
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست که به کام دل ما آن بشد و این آمد
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩  

هیچ اتفاق جدیدی نمیفته ..همون روزمرگیهای بی روح و خسته کننده همیشگی...

چقدر دلم هیجان میخواد دلم شور میخواد.....

سرکار هم هیچ خبری نیست و خلوت تر از همیشه...از بس که بیکار بودیم نشستم یه کتابی رو که یکی از دوستام تو سفر به ایران پیشنهاد کرده بود دانلود کردم و خوندمش

اسمش همخونه بود. من به خودم خیلی وقت بود که قول داده بودم از این رمانهای عاشقانه نخونم ولی از روی بیکاری خوندمش و چقدر هم لذت بردم..یه چیزایی فهمیدم درباره خودم..فهمیدم که هنوز هم اونقدر که باید بزرگ نشدم هنوز هم همون احساسات غلیظ دوره نوجوونی توم وجود داره اگه فرصت ابراز داشته باشم..هنوز هم اینقدری لطیف موندم که با خوندن متنهای قشنگ گریه ام بگیره..

چقدر پنج شنبه با خوندن آخرای کتاب گریه کردم..مثل یه دختر ١۶ ساله که دفعه اولشه رمان عشقی میخونه مثل ابر بهار اشک میریختم ..تند تند هم میرفتم دستشویی و صورتم رو میشستم ..خدا رو شکر که سرما خورده بودم و همینجوری لب لوچم آویزون بود .دماغ مماغم هم قرمز وگرنه همکارها فکر میکردن خل شدم البته فکر کنم یکیشون فهمید و اومد بهم گفت من یه چای گیاهی دارم که هم واسه سرماخوردگی خوبه هم سرحالت میکنه و وقتی روی چای رو خوندم دیدم نوشته که به تمدد اعصاب کمک میکنه ...

فردا شب یلداست ...چقدر زود یکسال گذشت....

 


کلمات کلیدی:
 
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی ارز
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩  

شنبه صبح برگشتم..سفر خوبی بود.. سه روز اول که حسابی خوش گذشت با وجود دوستای گلم..

یه روز بعد از صرف صبحانه در اردک آبی با دوتا از دوستام رفتیم کاخ سعد آباد برای عکاسی نه تو خود کاخ ولی تو کوچه باغهای خوشگلش ..همه چی مثل کارت پستال بود..رنگای نارنجی زرد فهوه ای ..منظره ها بینظیر..یه عالمه عکس گرفتیم که هیچکس باورش نمیشه این عکسا واقعیه و کار خودمون..

یه روزم رفتم شهر کتاب نیاوران و حسابی دلی از عزا در آوردم ..یه عالمه کتاب سی دی ..کلی چرخیدم و عشق کردم.. کاش میشد ما هم اینجا یه شهر کتاب ایرونی داشتیم.

دو تا فیلم هم دیدم یکی محاکمه در خیابان و دیگری کتاب قانون...

من کلا از مسعود کیمیایی خوشم میاد  ولی این آدم افکارش در زمان قبل از انقلاب منجمد شده همه فیلمهاش هم هنوز رنگ و لعاب شدیدی از همون موقعها داره...تو فیلم محاکمه در خیابان خیلی صحنه ها غیر قابل لمس و باور بود...

کتاب قانون رو خیلی دوست داشتم مثل همیشه پرویز پرستویی گل کاشته بود..

ولی یه چیزی خیلی آزارم داد خیلی داغونم کرد اونم خبر مبتلا شدن صمیمی ترین و نزدیکترین دوست دوران دانشگاهم به سرطان سینه بود ..ما تقریبا  دو سالی میشه که به خاطر ازدواج اون و اینکه شوهرش خیلی زیاد مایل به ارتباط اون با دوستای مجردش نیست با هم خیلی دیگه در تماس نیستیم..

این خبر داغونم کرد باورم نمیشد گلی من عزیزترین دوستم در سن جوونی ...وای نه خیلی باورش برام سخت بود...امیدوارم فقط خدا خودش کمکش کنه...اون هنوز جوونه و هزار تا آرزو داره... براش دعا کنین...

اوضاع معده ام اییی خیلی تعریفی نداره ..تازه شروع به مصرف داروهام کردم ولی دکتر گفت که همش مربوط به اعصابه..گفت باید خیلی حواسم به خودم باشه وگرنه....

از روزی که برگشتم اتفاق خاصی نیفتاده..زندگی عادی..سرکار . خونه...

فقط شاید یه جورایی با هم مهربون تر شدیم ...اونم فکر کنم به خاطر مریضی منه و اینکه میدونه اعصابم باید آروم باشه...دلم براش میسوزه خودشم تو بد مخمصه ای گیر افتاده...

میخوام یه خورده تو روابطم با آدما تجدید نظر کنم...بعضیها رو خط بزنم.. بعضیها رو کمرنگ کنم بعضیها رو هم پررنگ ...شاید هم واقعا وقتشه که یه سری آدم جدید رو به عنوان دوست وارد زندگیم کنم...

مختص اوس کریم :

به یادت دلم زنده ست ... با تو که نجوا می کنم ترس و رنجم آرام می گیرد ...

آرزوی من !

مرا جدا کن از گناهی که نمی گذارد مطیع تو باشم ...

امید بزرگ !

در لحظه ی اوج فقر مرا پس نزن ...

( دعای  ابوحمزه ی ثمالی )

( درج از وبلاگ چیزی هست که هرگز پیر نمیشود..آقای فریبرز حیرانی عزیز)


کلمات کلیدی:
 
امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که میایی به سراغم نفسی نیست
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤  

خدا رو شکر که امشب دارم میرم ایران...اینقدر خوشحالم ...مثل یه بچه کوچولو ذوق دارم...

۶ماه بود نرفته بودم ..دلم برای همه تنگ شده...واقعا به یه سفر احتیاج داشتم .

امشب که برسم نمیرم خونه..تا شنبه میمونم خونه یکی از دوستام و شنبه میرم خونمون پیش مامان خانومی و خواهری و جیلی بیلی..احتیاج دارم که یه دو روزی فقط خوش بگذرونم با دوستام...فارغ از هر فکر و دغدغه ای ...

خیلی بهم ریخته ام از نظر روحی و این بهم ریختگی روحی جسم ضعیفم رو هم در هم شکسته..درد معده امانم رو بریده ..کمر دردهای گاه و بیگاه و هزار و یک درد جزیی دیگه که هرزچندگاهی نوازشم میکنن..

نمیدونم چی شد که یهو اینطوری شد ..همه چی خوب بود ولی یهو همه چی عوض شد..من عوض شدم اون عوض شد..رابطمون یه شکل دیگه گرفت..شکلی که من اصلا دوستش ندارم ..شد مثل همه رابطه های اطرافم که من هیچوقت دوسشون نداشتم...

نمیدونم شاید باید اینطوری میشد ..شاید همه اینها نشونه هاییه که من همیشه بهشون اعتقاد داشتم ..شاید خدا داره اینطوری باهام حرف میزنه..

هرچی هست چیز خوبی نیست ..داغونم کرده خیلی داغون..

کاشکی زودتر تموم شه حالا هرجوری میخواد تموم شه خیلی مهم نیست فقط تموم شه من دیگه بیشتر از این طاقت ندارم ..دارم زیر فشار له میشم

کاش اگه قراره اونجوری تموم شه خدا صبر و طاقتش رو هم به من بده...

پیوست عاشقیت: نگران این نیستم که نیایی میترسم که بیایی و نگران نبودن من نباشی.

مختص اوس کریم: خدایا اون چیزی رو که صلاحمه پیش روم قرار بده و حتی اگه اون چیزی نیست که من میخوام قدرت پذیرش و خو گرفتن به شرایط جدید رو هم بهم بده...اگه تو بخوای میشه ..پس مثل همیشه کمکم کن و تنهام نذار...

 


کلمات کلیدی:
 
فردا روز دیگریست...
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧  

٣ ماهه که ننوشتم ..نمیدونم چرا اینقدر تنبلیم میاد که بنویسم ..اون اوایل که تازه شروع به وبلاگ نویسی کرده بودم یه روزهایی ٢ بار اپدیت میکردم..

زندگی به روال عادی داره میگذره..حسابی سرکار جا افتادم و خیلی هم کارمو دوست دارم..دنیا هم مثل اینکه اصلا دلش نمیخواد کمی با دل من راه بیاد...و حسابی داره میتازونه...

یادش بخیر اون موقعها همش از خوبی و عشق و شادی مینوشتم ولی الان...

عیب نداره بالاخره روزگاره دیگه پستی و بلندی زیاد داره...

۶ماهه ایران نرفتم و این برای منی که هر ٢ماه یک بار میرفتم و دیداری با خانواده و دوستان تازه میکردم خیلی سخته....دلم خیلی خیلی براشون تنگ شده...

اوضاع معده ام هم حسابی بهم ریخته دوباره...

قول میدم (البته به خودم) که از این به بعد تند تند بیام بنویسم ..اینجا یه روزی تنها مامن برای حرفای نگفته ی من بود... ای روزگار..چه روزهایی بود ..یادش بخیر..


کلمات کلیدی:
 
من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸  

٣ماهه که برگشتم ..دلم واقعا برای اینجا تنگ شده بود ولی نمیدونم چرا حس نوشتن نداشتم...خدا رو شکر بالاخره کارای اقامتم هم درست شد...و بعد از تقریبا یکسال که سرکار نرفتم و استراحت کردم هفته پیش هم یک کار خوب پیدا کردم و امروز اولین روز کاریم رو سپری کردم...

همه چی آرومه ..خدا رو شکر...نمیخوام فعلا توقع دیگه ای از زندگی داشته باشم ..فعلا همینجایی که وایسادم خوبه....

سفر مکه عالی بود...اینقدر خوب بود و مثل یه رویا زودم تموم شد...هنوزم باورم نمیشه این من بودم که اینقدر نزدیک به اوس کریم توی اون فضایی که مملو از انرژی مثبت بود راه میرفتم و نفس میکشیدم...کاشکی بازم منو به خونش دعوت کنه...دلم برای نشستن تو حیاط خونش و زل زدن به دیوارهای سیاه خوشگل خونش و نگاه کردن مردمی که با چه عشقی دارن دور خونش میچرخن تنگ شده....

آقای پتو هم خوبه..رفته سفر و فردا شب برمیگرده...

٣هفته پیش تولد ٢٩ سالگیم رو جشن گرفتم و ١ هفته دیگه تولد ۴ سالگی وبلاگمو جشن میگیرم...چقدر همه چی زود میگذره....

 


کلمات کلیدی:
 
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩  

الان دقیقا یکماهه ایرانم..چهارشنبه سوری اومدم..خدا رو شکر این دفعه خیلی خیلی بهم خوش گذشته.

دیروز هم آقای پتو اومد و دیشب با هم در رستوران اسفندیار سالگرد ٣ سالگی دوستیمون رو جشن گرفتیم..چقدر زمان زود میگذره ..انگار همین دیروز بود که اون پست قشنگ با اون عکسها رو برای دومین سالگردمون گذاشتم...یادش بخیر...

چقدر تو این مدت با دوستای خوب قدیمیم بهم خوش گذشت..واقعا هیچکسی نمیتونه جای دوستای خیلی خوب قدیم رو واسه آدم بگیره..با دوستای قدیمی که هستی انگار یه سبکبالی و راحتی خاصی داری و از بعضی تزویرها و آب و  رنگ بعضی از دوستیهای جدید بدوری..

به امید خدا ۵شنبه این هفته با مامانا خانومی راهی سفر حج هستم...بالاخره اوس کریم ما رو هم طلبید ..کاشکی قابل باشم..١٢ روزی اونجا هستیم ..میام تهران .یکهفته ای میمونم و بعد دوباره میرم خونم..پیش بسوی یه زندگی جدید..کار و درس و ...

تو این ۴سالی که دبی هستم از خیلی چیزهایی که دوست داشتم دور افتادم..کتاب..نقاشی....تاتر..فیلم..جلسات نقد و برسی فیلم و کتاب..کلاسهای مدی تیشن..دوباره میخوام برم سراغ سبک قبلی زندگی ..درسته آدمهای این تیپی دورو برم نیستن اونجا ولی به قول دوست عزیزی هیچوقت نباید یادم بره کی بودم و خودم به تنهایی هم که شده باید اون علایقم رو دنبال کنم...

من و آقای پتو امشب خونه یکی از دوستای بچگی من که حالا ازدواج کرده دعوتیم..

پیوست عاشقیت:

دل میرود زدستم صاحبدلان خدا را          دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

مختص اوس کریم: خدایا اینقدر باید شکر کنم برای همه چیزهای خوب زندگیم که اگه تا آخر عمرم هم سپاسگزارت باشم کمه...

توفیق بده حالا که خودت منو به خونه ت دعوت کردی بنده قابلی باشم...

الهی شکرت ..شکرت..شکرت..


کلمات کلیدی: